به گزارش خبرنگار خبرگزاری حوزه، در شرایطی که منطقه همچنان تحت تأثیر پیامدهای جنگ تحمیلی سوم علیه جمهوری اسلامی ایران قرار دارد و ابعاد سیاسی، امنیتی و رسانهای این تقابل بیش از گذشته مورد توجه نخبگان و افکار عمومی کشورها قرار گرفته، بررسی ریشههای فکری و ایدئولوژیک دشمنی آمریکا و رژیم صهیونیستی با ایران اهمیتی دو چندان یافته است.
در چنین فضایی، واکاوی نقش الهیات صهیونیسم در ساختار سیاسی و کابینه اسرائیل جعلی و غاصب میتواند به درک دقیقتر از چرایی تداوم خصومتها، منطق جنگطلبی و نوع مواجهه این رژیم با جمهوری اسلامی ایران و هویت تاریخی و تمدنی ایران کمک کند.
با توجه به اهمیت این مسئله، گروه مطالعات جهان اسلام پژوهشکده بینالمللی عروة الوثقی، نشست علمی «نقش الهیات صهیونیسم در کابینه اسرائیل و ارتباط آن با جنگ رمضان؛ آیا هدف نظام جمهوری اسلامی است یا هویت ایرانی؟» را عصر روز دوشنبه ۴ خردادماه ۱۴۰۵ برگزار کرد.
دکتر سیدمرتضی میرتبار مدیر گروه مطالعات جهان اسلام پژوهشکده بینالمللی عروة الوثقی طی سخنانی در این نشست با بیان اینکه تقابل میان ایران و اسرائیل غاصب را نمیتوان صرفا در قالب رقابتهای ژئوپولیتیکی و امنیتی تفسیر کرد، گفت: بخشی مهم از این دشمنی در لایههای عمیقتر الهیاتی و ایدئولوژیک ریشه دارد.
به گفته وی، جریانهای صهیونیسم دینی و مسیحیت صهیونیستی با بازتفسیر مفاهیم آخرالزمانی، کوشیدهاند ایران را در جایگاه مانع تحقق وعدههای دینی و پروژه «اسرائیل بزرگ» تعریف کنند و از همین مسیر، جنگ و تقابل با ایران را توجیهپذیر سازند.
وی در ادامه با اشاره به تحولات تاریخی در ساختار سیاسی رژیم صهیونی افزود که از دهههای گذشته، به ویژه پس از قدرتگیری جریان لیکود، نوعی گذار از صهیونیسم سکولار به صهیونیسم مذهبی و افراطی در این رژیم شکل گرفته است.
میرتبار تصریح کرد که در این چارچوب، اراضی مورد مناقشه فقط موضوعی امنیتی تلقی نمیشود، بلکه بخشی از سرزمین موعود به شمار میآید و در همین منظومه فکری، ایران نه صرفاً یک رقیب سیاسی، بلکه مانعی تمدنی و دینی برای تحقق این پروژه معرفی میشود. وی همچنین تأکید کرد که تفاوت جریانهای اصلی سیاسی در اسرائیل بیشتر در شیوههاست و نه در اصلِ تقابل با ایران.
مدیر گروه مطالعات جهان اسلام پژوهشکده بینالمللی عروةالوثقی همچنین با مرور برخی مفاهیم و روایتهای دینی مورد استناد جریانهای افراطی صهیونیستی، از جمله عمالیق، پوریم، گوگ و ماگوگ و دیگر بازخوانیهای تلمودی و آخرالزمانی، اظهار کرد که این مفاهیم در ادبیات سیاسی و رسانهای اسرائیل برای تصویرسازی از ایران به عنوان «دشمن مطلق» به کار گرفته میشود.
وی نتیجه گرفت که در این نگاه، هدف صرفاً تغییر رفتار یا حتی تغییر نظام سیاسی در ایران نیست، بلکه هویت ایرانی، انسجام تمدنی و ظرفیت تاریخی و فرهنگی ایران نیز در کانون تهدید قرار گرفته است.
مشروح سخنان کارشناس نشست را در ادامه مطالعه کنید:
طرح مسئله و چارچوب بحث
دشمنی میان اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران یکی از پیچیدهترین و پرتنشترین تقابلهای خاورمیانه معاصر به حساب میآید. وقتی به تحلیلهای رسانهها یا نخبگان دو طرف مراجعه میشود، به ویژه در داخل ایران، عمده تحلیلهای رایج این تقابل را محصول چارچوب منافع ژئوپولیتیک، رقابتهای منطقهای و نگرشهای امنیتی میدانند و از این زاویه درباره آن صحبت میکنند. مطمئناً باید بدانیم که لایههای عمیقتری در این مسئله وجود دارد که در این دشمنی کمتر مورد توجه ما بوده، و آن بحث الهیات و ایدئولوژی دینی است که در نگرش اسرائیلیها وجود دارد و نفوذ زیادی هم بر کابینه فعلی اسرائیل دارد. به طور کلی باید گفت که همانطور که جنگ ایران و اسرائیل را نمیتوانیم صرفاً امنیتی بدانیم، نمیتوانیم آن را صرفاً الهیاتی هم ببینیم؛ بلکه با مجموعهای پیچیده از چند لایه روبرو هستیم که در نتیجه آن، این دشمنی به حد بحرانی خود رسیده و بحث جنگ مطرح شده است. دقیقتر اگر بخواهم درباره آن صحبت کنم، شبکهای از مسیحیت صهیونیستی و صهیونیسم دینی که بحث آخرالزمانی را مطرح میکنند، در این رویداد حضور دارند که تحلیل سیاسی را بسیار سختتر کردهاند و مصالحه را به نوعی ناممکن یا دور از دسترس ساختهاند. یکی از عوامل مهم این جریان، بحثهای الهیاتی است که در دو طرف وجود دارد، یا آن ایدئولوژیای است که دو طرف به آن قائلاند و باعث شده در برابر هم قرار بگیرند. در این نشست قصد دارم به بحث تبارشناسی الهیات صهیونیستی بپردازم؛ اینکه نقش آن در کابینه اسرائیل چگونه است، آیا ابزار است یا واقعاً این نگرش وجود دارد، و این الهیات چه نقشی در شکلدهی دشمنی اسرائیل با ایران بازی میکند. همچنین میخواهم به این بپردازم که آنها چگونه توانستهاند بازتفسیرهای مدرن از مفاهیم الهیاتی، رویکردها و مفاهیم مسیحایی یهودی و آخرالزمانی خود ارائه کنند تا ایران را در جایگاه دشمن خود معرفی کنند و به نوعی از لایه ژئوپولیتیکی نیز به واسطه این الهیات عبور کنند و این جنگ را پیش ببرند و به اهداف سیاسی خود دست پیدا کنند.
یهودیت، صهیونیسم و مسئله ماشیح
ابتدا عرض کنم که یهودیان دو دسته هستند: یهودیانی که صهیونیست هستند و یهودیانی که پیرو دین یهود و کلیمی هستند و جزو ادیان ابراهیمی ما حساب میشوند. اینها عمدتاً با جامعه صهیونیستی موافق نیستند و مخالف آن هستند و در این جنگ هم تقریباً همراهی نمیکنند. اما این را باید بدانیم که درصد بسیار پایینی از این جامعه را شامل میشوند. یعنی اگر ما ۱۰۰ درصد جامعه یهودی دنیا را ۱۸ میلیون نفر فرض بگیریم، حدود ۴۵ درصد در اسرائیل هستند و عمدتاً صهیونیستاند، حدود ۴۰ درصد در آمریکا هستند که آنها شاید تا حدودی مخالف این درگیریها و جریانها باشند، اما ایپک و گروههایی که آنجا وجود دارند، در حوزه سیاستگذاری نقش حمایتی از اسرائیل را ایفا میکنند. اگر اینها را کنار هم بگذاریم، حدود ۸۵ درصد جامعه یهودی را شامل میشود. بقیه نیز در کشورهای مختلف پراکندهاند و تقریباً نمیتوانند در این زمینه نقش مؤثری ایفا کنند. یعنی دیاسپورای جامعه یهودی، به جز در آمریکا، در جای دیگری در این زمینه جایگاه خاصی ندارد. تفاوت آنها هم در بحث ماشیح است؛ ماشیح همان مسیح در جامعه یهودی است. بحث، بازگشت مسیح یا ماشیح است که جامعه یهودی معتقد است باید ظهور کند تا آن دو وعده الهی، یعنی بحث سرزمین و بحث قومیت، محقق شود. اما جامعه صهیونیستی این تعریف را تغییر داد و بازتعریفی برای آن ایجاد کرد و گفتند باید حکومت را تشکیل دهند و سرزمین را به دست بیاورند و قومیت را شکل دهند تا به نوعی آن رویداد غیبی و الهی محقق شود.
ریشههای تاریخی بازتفسیر صهیونیستی
در کنار این مسئله، این بازتفسیرها از همان دوره هرتزل اتفاق افتاد، شکل گرفت و ادامه پیدا کرد. در ۱۹۴۸، وقتی بنگوریون روی کار آمد که نگرش سیاسی او چپ بود، باز هم این بازتفسیرها وجود داشت، اما بسیار اندک بود. به مرور، تعریفها بسیار تغییر کرد؛ در حدی که در فاصلهای نه چندان طولانی، یعنی در ۱۹۷۷ که حزب لیکود روی کار آمد، افراطگرایی مذهبی توانست حکومت را به دست بگیرد و از آن طریق خسارات زیادی هم به منطقه وارد شد. جنگ با فلسطین و بسیاری از مواردی که ایجاد کردند، باعث شد هم بازگشت به سرزمین و هم دولتسازی در این کشور به عنوان یک امر مقدس و ضروری تعریف شود و آن مقولههای مسیحایی جای ایدئولوژی ملی را بگیرد و آن را تغییر دهد. در کنار این، دو گرایش دیگر هم هستند که باعث تشدید این نگرش صهیونیسم مذهبی افراطی شدهاند. یکی بحث مسیحیان صهیونیست است که از همان دوره پیش از ۱۹۴۸ و پیش از شکلگیری روز نکبت، وجود داشت. پیوریتنهای انگلیسی به نوعی همان مسیحیان یهودی به شمار میروند که این گرایش را به وجود آوردند. لذا چون مرکز آنها هم انگلیس بود، شاهد این هستیم که انگلیس با تمام توان پشت این جریان ایستاد تا دولت اسرائیل شکل بگیرد. بعد از آن هم جامعه آمریکایی انجیلی با گرایشهای آخرالزمانی پشت این قضیه قرار گرفت، چرا که مهمترین نشانه تفکرات مسیحیان صهیونیست، شکلگیری دولت یهودی است تا پس از آن مسیحشان ظهور کند؛ لذا آنها هم پشت این قضیه ایستادند. حالا در کنار این جریان که کمکهای زیادی هم به آن شده، همین حالا که داریم از آن صحبت میکنیم، تقریباً یک سوم جامعه آمریکایی انجیلی هستند و پشت این قضیه قرار دارند. جامعه سکولاری که رویکرد مذهبی دارند نیز، به نوعی، این رویکردها را پذیرفتهاند؛ هر چند در آمارها مثلاً ۳۶ یا ۳۷ درصد عنوان میشود، اما این تفکر در آمریکا به نوعی نهادینه شده است.
انقلاب اسلامی و تقابل دو الهیات
در کنار چنین گرایشهایی که در منطقه غرب آسیا و اسرائیل شکل گرفت، انقلاب اسلامی هم در سال ۱۹۷۹ به پیروزی رسید و اینجا نقطه عطفی در روایت الهیاتی شکل گرفت، چرا که ایران انقلابی گرایش ضد اسرائیلی داشت و آن را آشکارا ابراز میکرد و در نخستین حرکت خود نیز بحث روز قدس را مطرح کرد. همین باعث شد که این بازتعریفها و بازتفسیرها درباره الهیات یهودی به شدت رشد کند و ما اکنون میبینیم که تقابلی میان دو الهیات ایجاد شده است. این مسائل باعث شده که ما شاهد یک اکوسیستم الهیات سیاسی در منطقه، به ویژه در اسرائیل، باشیم. اما ما میخواهیم درباره این صحبت کنیم که نقش الهیات صهیونیسم در این جنگ چیست و اینکه چگونه ترامپ، به عنوان یک راستگرای دارای گرایش دینی در آمریکا، پشت این قضیه آمده و چگونه اسرائیل تمامقد آن را ادامه میدهد. حتی جامعه اسرائیل هم در نظرسنجیهای اول ۹۳ درصد موافق این جنگ بودند، بعد به ۸۹ درصد رسید و به تدریج کمتر شد، اما باز هم بالای ۸۰ درصد باقی ماند؛ این در نظرسنجیها معنادار است و نشان میدهد که اکثریت جامعه هنوز پشت این مسئله قرار دارند. یکی از بهترین راههای شناخت این جریان، شناخت الهیات صهیونیستی در این جنگ است و اینکه ببینیم خود حاکمیت اسرائیل چگونه توانسته از این ابزار برای همراه کردن مردمش استفاده کند و این جنگ را پیش ببرد و به یک بازیگر ساختاری در منطقه تبدیل شود.
ضرورت شناخت رژیم اسرائیل
مهمترین بحثی که میخواهیم به آن ورود کنیم، این است که ابتدا باید از آن قاعده خارج شویم که نگرش عمده در جامعه ما روی عبارتهای خاصی حرکت میکند؛ مثلاً گزارههای سطحیای مثل اینکه آمریکا پشت این قضیه است، اسرائیل با تشیع مشکل دارد، یا اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران مشکل دارد و میخواهد آن نباشد و مواردی از این دست. این مسئلهها به سطحی بسیار پایین تقلیل داده میشوند، در حالی که میخواهیم اینجا صحبت کنیم که چنین چیزی نیست و مسائل و مقولات عمیقتری پشت این مسئله قرار دارد که نقش الهیات را نشان میدهد. لذا در گام اول، حتماً باید درباره این صحبت کنیم که چرا باید اسرائیل را بشناسیم. برای شناخت اسرائیل نیازمند آن هستیم که آن را در سه لایه مهم بررسی کنیم تا بفهمیم چرا اساساً این نگرش و این راهبرد تهاجمی را در برابر کشورهای دیگر اتخاذ میکند.
لایه ژئوپولیتیک
لایه اول، بحث ژئوپولیتیک مسئله است. اسرائیل با مساحتی حدود ۲۲ هزار کیلومتر مربع، که کمی کوچکتر از استان فارس است، سه ویژگی راهبردی مهم دارد. نخست، بحث همسایگان آن است که مسئله سرزمینی را شکل میدهد. این کشور همسایگانی دارد که اگرچه اکنون قدرت شکنندهای دارند و فعلاً حریف به حساب نمیآیند، اما بالقوه دشمن اسرائیل هستند و اسرائیل به نوعی در محاصره جغرافیایی دشمنان بالقوه خود قرار دارد. دوم، بحث دسترسی به آبراههای حیاتی مانند دریای مدیترانه، دریای سرخ و کانال سوئز است که بسته شدن آنها میتواند خسارات مهلکی برای اقتصاد این رژیم داشته باشد. سومین مسئله، کمبود عمق استراتژیک این رژیم است. چون پهنای اسرائیل باریک است، این مسئله باعث میشود که عقبنشینی ژئوپولیتیکی برای این رژیم تقریباً ناممکن شود. لذا این سه عامل همواره این واقعیت را ایجاد کردهاند که بازدارندگی تهاجمی، تنها دکترین دفاعی ممکن برای اسرائیلیها باشد.
لایه ایدئولوژیک و مذهبی
لایه دوم، بحث ایدئولوژیک و مذهب است که ما اسرائیل را در آن به دو دوره مذهبی میتوانیم تقسیم کنیم که در دو مفهوم «دولت یهودیان» و «دولت یهودی» قابل جستجو است. منظور از دولت یهودیان این است که حاکمیت سیاسی قوم یهود، بدون الزام دینی مشخص، حاکم باشد؛ همانطور که در اوایل دولت بنگوریون شاهد آن بودیم که بسیاری آن دولت را دولت صهیونیسم سکولار نامیدهاند. در مقابل، دولت یهودی به معنای حاکمیت ارزشهای هلاخایی بر قلمرویی است که در کتاب مقدس بیان شده است. هر چند این مفهوم به صورت غیرمستقیم از سال ۱۹۷۷ به شکلی بسیار جدی در دولتهای اسرائیل حضور داشته، اما ما شاهد یک چرخش سریع از دولت یهودیان به سمت دولت یهودی بودهایم؛ از دولت بنگوریون تا حزب لیکود. این یعنی اسرائیل خیلی سریع توانست به آن مفهوم دوم برسد. لذا طبق این تفکر، اراضی مورد مناقشه با اعراب صرفاً به معنای مناطق امنیتی نیست، بلکه بخشی جداییناپذیر از اراضی موعود است که بر اساس متون دینی یهود تلقی میشود. بر این اساس، ایران که اسلام سیاسی شیعی را با خود دارد، در تفکر آنها امپراتوری شرک و کفر تلقی میشود که مانع تحقق این مشیت الهی و رسیدن قوم یهود به حکومت اسرائیل بزرگ است.
نشانههای جنگ تمدنی
دو مورد از فکتهایی که نشان میدهد این جنگ، جنگی تمدنی است را عرض میکنم. یکی بنگویر است که به صراحت گفت ایران تنها دشمن ما نیست، بلکه ایران مظهر تمدنی است که با تمدن یهودی مسیحی غرب در جنگ است. نتانیاهو هم در سال ۲۰۱۸ در کنست گفت که اردشیر دوم ایران بود که یهودیان را از بازسازی معبد سلیمان منع کرد و امروز ایران نیز همان نقش را ایفا میکند. موارد زیادی در سخنرانیهای سیاستمداران و خاخامهای یهودی صهیونیست در این باره وجود دارد که در مجموع باعث شیوع دو گفتمان شده است: یکی حاکمیت ادبیات راست افراطی اسرائیل، و دوم گفتمان اتحاد با مسیحیان صهیونیست که بحث آخرالزمان شناسی آنها باعث شده جنگ با ایران را مقدمه ظهور مسیح خود عنوان کنند.
لایه روایت تاریخی
لایه سوم، لایه روایت تاریخی است. اسرائیل در فرهنگ معاصر و در ترومای هولوکاست نفس میکشد و این مسئله نیز به طور سیستماتیک توسط نخبگان سیاسی برای بازتولید تهدید استفاده میشود که مهمترین تهدید، از نظر آنها، ایران است. در این لایه، علاوه بر اینکه آنها ادعاهای تاریخی مثل هولوکاست را مطرح میکنند، عمدتاً به تاریخ ایران باستان، به ویژه دوره هخامنشیان، میپردازند تا ایران را، مطابق همان لایه مذهبی، مانع بزرگ بقای خود بدانند. آنها همواره ادبیاتی را به کار میبرند که القا کند همانطور که در برابر اروپا منفعل بودند، ممکن است ایران دوباره آنها را به همان وضعیت بازگرداند. به نوعی، لایه دوم و سوم مسیری مشترک را طی میکنند. اما اگر بخواهیم به کابینه اسرائیل بپردازیم و ببینیم دولت اسرائیل در مجموع چه سیری را طی کرده، باید یک سیر تاریخی از بقا تا مذهب را بررسی کنیم.
تنوع جریانهای صهیونیستی
صهیونیسم هیچگاه یک ایدئولوژی یک دست نبوده و در آن، جریانهای مختلف و متعددی وجود داشته که بسیار هم پراکنده بودهاند. احزابی که در کنست حضور دارند، ریشه در مسائل اجتماعی، پیشینه جغرافیایی و تفسیرهای متفاوت از یهودیت دارند. در این دوران، از ۱۹۷۷ تا امروز، این وضعیت باعث شکلگیری همین سیر شده است. لذا در اسرائیل میتوانیم از این تفکرات صحبت کنیم که هنوز هم حضور دارند، هر چند از نظر میزان جمعیت و اثرگذاری با یکدیگر متفاوتاند.

صهیونیسم سیاسی و سوسیالیستی
نخستین گروه، صهیونیسم سیاسی است که بنیانگذارش هرتزل بود. هدف آن بقای جامعه یهودی و نجات فیزیکی یهودیان از آزار بود و بیشتر بر این موضع حرکت میکرد؛ لذا تمرکز آن بر دیپلماسی و جلب حمایت قدرتهای بزرگی همچون بریتانیا بود. دومین گروه، صهیونیسم سوسیالیستی یا کارگری است که متعلق به جناح چپ است و بر اساس نظریه بنگوریون شکل گرفت. با شکلگیری حکومت در سال ۱۹۴۸، این جریان روی کار آمد و ریشه آن هم به یهودیان فقیر روسیه و گتوهای لهستان برمیگردد که در شرایط وخیمی زندگی میکردند. هدف آن نیز مهاجرت هر چه بیشتر یهودیان به اسرائیل و رونق اقتصادی از طریق کار بود؛ به نوعی میخواستند همان روند گتو را، اما با آزادی کامل، ادامه دهند و خود را به خودکفایی اقتصادی برسانند. این جریان بعدها ستون فقرات حاکمیت اسرائیل را در سه دهه اول، یعنی تا پیش از ۱۹۷۷، شکل داد و تا حدودی نیز از آسیب مصون بود. پس از ۱۹۷۷ فقط یک بار دوباره وارد عرصه شد و آن هم با نخستوزیری باراک بود، اگر یادتان باشد در سال ۲۰۰۱، که آن هم دوام زیادی نداشت و خیلی زود کنست منحل شد و آن دولت هم پایان یافت. در حال حاضر نیز کوچکترین حزب موجود در کنست همین حزب چپ کارگری است که فکر میکنم تعداد کرسیهایش حتی از اعراب حاضر در کنست هم کمتر باشد؛ اگر اشتباه نکنم اعراب حدود ۱۰ کرسی دارند و این حزب حدود ۵ یا ۶ کرسی بیشتر ندارد.
صهیونیسم راست افراطی
سومین گروه، صهیونیسم راست افراطی است که ژابوتینسکی پدر معنوی آنها به شمار میرود. تأکید او بر قوای نظامی و ایجاد دیوار آهنین در برابر اعراب بود و معتقد بود که فقط از طریق زور میتوان دولت یهودی را در فلسطین برقرار کرد و بعد با اعراب یا کشورهای منطقه مذاکره کرد. امروز هم حزب لیکود طرفدار همین رویکرد است و از دل همین جریان بیرون آمده است. رهبری آن نیز در حال حاضر با نتانیاهو است و بزرگترین حزب اسرائیل به شمار میرود. هر چند این حزب در دهه ۱۹۹۰ در ابتدا راست میانه بود، اما به سرعت به سمت پوپولیسم، ناسیونالیسم سخت و مخالفت با تشکیل دولت فلسطینی حرکت کرد. به همین دلیل هر زمان ترامپ یا دیگران درباره دولت فلسطینی یا راهحل دو دولتی در منطقه صحبت میکنند، حزب لیکود کاملاً با آن مخالف است و تا زمانی که بر سر کار باشند، چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد، چون این موضع کاملاً ریشه در الهیات صهیونیسم یهودی دارد.
صهیونیسم مذهبی و احزاب حریدی
چهارمین گروه، صهیونیسم مذهبی است که در طیف راست قرار میگیرد. البته راست افراطی هم از دل اینها خارج شده، اما آنها بسیار تندروترند و اینها را میتوان تا حدی میانهتر تعریف کرد. بر خلاف صهیونیسم سکولاری که از آن صحبت کردیم، اینها تأسیس اسرائیل را آغاز رستگاری الهی تلقی میکنند و سرزمین اسرائیل در نگرش آنها صرفاً یک میهن ملی نیست، بلکه یک وقف الهی به شمار میرود که واگذاری آن به غیر یهودی نیز حرام است. آنها هم با راهحل دو دولتی مخالفاند. البته احزاب مذهبی با گرایشهای کمتنشتر هم وجود دارند، مثل حزب شاس، حزب یهودیت توراتی و غیره، که عمدتاً جزو احزاب حریدی به شمار میروند. درست است که اینها با برخی مسائل، به ویژه جنگ با ایران، مشکل دارند و حتی برای آن دلیل الهیاتی هم میآورند، اما به طور کلی حامی الحاق کرانه باختری، برتریطلبی یهودی و مخالف سرسخت هر گونه مصالحه با فلسطینیها هستند. در حال حاضر هم احزاب حریدی مثل شاس و جریانهای مشابه، که بعداً توضیح میدهم چرا اثرگذارند، تمرکز خود را بر معافیت سربازی جوانان حریدی، بودجه مدارس دینی و حفظ وضعیت دینی در اماکن عمومی، مثل شبات و رعایت این مسائل، گذاشتهاند و بر این موضوعها بسیار مانور میدهند. آنها با جنگ ایران موافق نیستند، اما اینکه با آن همراهی میکنند، دلایلی دارد که بعداً به آن میپردازم.
صهیونیسم فرهنگی و نسبت آن با جنگ
پنجمین گروه هم صهیونیسم فرهنگی است. این جریان، برخلاف هرتزل که هدفش نجات فیزیکی یهودیان از آزار بود، بر احیای معنوی و فرهنگی یهودیت در فلسطین به عنوان مرکز روحی یهودیان تأکید دارد. پدر معنوی آن نیز آحاد هعام است. این جریان بدون آنکه لزوماً نیازی ببیند دولت به طور فوری تشکیل شود، بر آن پافشاری نمیکند. عمده حریدیها نیز تقریباً بر همین رویکرد هستند، اما آنهایی که وارد کابینه میشوند، به دلیل همان بحث ژئوپولیتیک و لایههای دیگر، برخی از نگرشهایشان تغییر میکند. پس به طور کلی میتوانیم بگوییم احزاب موجود در اسرائیل دو رویکرد دارند: یا مثل حریدیها مخالف جنگ هستند و حزب شاس هم از تشدید تنش با ایران حمایت نمیکند، اما برای بقای خود و حفظ جایگاهشان در ائتلاف نتانیاهو، مجبور میشوند از بازدارندگی در برابر ایران و ادبیات مشابه حمایت کنند؛ یا در دسته دوم، یعنی صهیونیسم مذهبی که افراطیها را هم شامل میشود، قرار میگیرند که رادیکالترین حامیان جنگ به شمار میروند. این گروه کاملاً همین جنگ را با ارجاع به متون هلاخایی خود تبیین میکنند و تلاش میکنند اثبات کنند که ایران از دوران باستان تاکنون دشمن یهودیان شمرده میشود و این حمله پیشگیرانه را به مثابه یک وظیفه شرعی و دینی میدانند.
معنای دینی حمله پیشگیرانه در اندیشه صهیونیسم
خیلیها فکر میکنند حمله پیشگیرانه یعنی مثلاً همین الان نظامیان ایرانی آماده حملهاند، همه چیز آماده است و آنها فقط پیشدستی کردهاند؛ نه، منظور این نیست. منظور در آن کانسپت دینی تعریف میشود و بحث پیشگیرانه از این منظر است که چون این نگرشها وجود دارد و آنها میدانند که طبق تفکرشان در آخرالزمان توسط ایران دچار مشکل میشوند و ایران مانع تحقق ماشیح برایشان است، لذا وظیفه شرعی و دینی خود میدانند که با این مانع بجنگند. از این باب، آن را حمله پیشگیرانه تلقی میکنند، چون به هر حال طبق آن بازتفسیرها و تفسیر انحرافیشان، ادبیات جدیدی راه انداختهاند که ایران را بزرگترین مانع بر سر تحقق اسرائیل بزرگ از نیل تا فرات تعریف میکند.
آرایش حزبی اسرائیل در برابر ایران
در حال حاضر هم قویترین حزبی که در این رژیم حضور دارد، همانطور که عرض کردم، حزب لیکود است، اما قویترین حزبی که اکنون در برابر لیکود قرار دارد، حزب «توگدر» یا «حزب با هم» است که رهبری آن با نفتالی بنت و یائیر لاپید است و آنها هم راستگرای افراطی هستند. خیلیها معتقدند که اگر نتانیاهو کنار برود، قضیه تا حدی متفاوت میشود، در حالی که چنین چیزی نیست. حزبی که مقابل او قرار دارد و حدود ۴۰ درصد کرسیها را هم دارد و این بار، طبق نظرسنجی اخیر، ظاهراً از حزب لیکود هم عبور کرده، همین حزب توگدر است که بنت و لاپید رهبری آن را بر عهده دارند. اینها هم راستگرای افراطی هستند و باید بدانیم که در صورت پیروزی این حزب هم اتفاق خاصی درباره جنگ و درگیری اسرائیل با ایران نخواهد افتاد. به طور کلی، تفاوت این دو حزب در چگونگی است، نه در چیستی؛ یعنی در سیاست خارجی، از نظر هدف، با هم یکی هستند، اما چگونگی آن تا حدی متفاوت است. به هر حال، حزب لیکود تهاجمیتر و یکجانبهگراتر است، اما حزب توگدر عملگراتر و چندجانبهگراتر است. لذا ما شاهد تغییر استراتژی در این قضیه نخواهیم بود و فقط تاکتیکها تغییر میکند که البته ویژگیهای خاص این حزب هم در آن مؤثر است. حتی اپوزیسیونهایی که در احزاب راست حضور دارند نیز همگی درباره جنگ با ایران به اجماع رسیدهاند و آن را حتمی میدانند و معتقدند این جنگ باید اتفاق بیفتد.
ساختار کنست و اهمیت احزاب کوچک
این را هم عرض بکنم که حزب چپ عملاً به نوعی در اسرائیل تعطیل است و باید مطمئن باشیم که احزاب چپ در اسرائیل هیچوقت انتخاب نخواهند شد و اکثر رأیدهندگان یهودی، که بیش از دو سوم آنها را شامل میشوند، به احزاب راست رأی میدهند. لذا در انتخاباتی که قرار است برگزار شود، بیش از دو سوی اصلی وجود ندارد: طرفداران نتانیاهو و مخالفانش. حالا اینکه چرا بقیه احزاب مثل شاس و یهودیت توراتی اهمیت پیدا میکنند، به این دلیل است که آنها برای کسب اکثریت در کنست باید از ۱۲۰ کرسی، ۶۱ کرسی را به دست بیاورند. مثلاً حزب لیکود در حال حاضر بین ۴۵ تا ۴۷ کرسی دارد و بنابراین نیاز دارد ۱۵ یا ۱۶ کرسی دیگر را از احزاب دیگر جمعآوری کند. اینجاست که احزاب کوچک اهمیت پیدا میکنند و ما شاهد حضور آنها در کابینه و حتی در وزارتخانهها هستیم. این را هم بگویم که اسرائیل در حوزه وزارتخانهها، به گمانم، یکی از بزرگترین کابینههای دنیا را دارد و اکنون حدود ۳۳ وزارتخانه دارد. تعداد وزارتخانهها بالاست و اینها به صورت وزارتخانههای ویژه تعریف میشوند. رویکرد آنجا سیستمی است و ممکن است برای هر مسئلهای یک وزارتخانه جدید ایجاد شود. البته این وزارتخانهها تا حد زیادی در هم تنیدهاند؛ مثلاً وزارت دارایی ممکن است از وزارت دفاع حمایت کند یا وزارت خارجه برخی از حوزههای دیگر، مثل دیاسپورا یا مهاجرت، را نیز پوشش دهد. اما به طور کلی، این سطح از گستردگی را دارد.
سناریوی پیروزی لیکود یا جریان رقیب
برای پیشبینی وضعیت آینده انتخاباتی که در پیش داریم، میتوان سه سناریوی محتمل را درباره اسرائیل در نظر گرفت. یک سناریو، پیروزی لیکود است که شدت احتمال آن متوسط است، هر چند در آخرین نظرسنجی کمی پایینتر آمده و از حد متوسط به پایین رسیده است. اگر این اتفاق بیفتد، ما شاهد تشدید سریع تنش خواهیم بود و احتمال حمله نظامی، به ویژه به تأسیسات هستهای ما، همچنان محفوظ خواهد ماند. سناریوی
دوم، پیروزی بنت و لاپید است که آن هم در سطح متوسط قرار دارد، چون در نظرسنجیها تقریبا با هم برابرند و بسته به برخی اتفاقات، یکی کمی بالا میرود و دیگری کمی پایین میآید. همه آنها در تلاشاند که کرسیهای احزاب دیگر را به دست آورند. اعراب مطمئناً با نتانیاهو نخواهند بود، چون لاپید و بنت هم به شدت با ورود اعراب و ائتلاف با آنان مشکل دارند و آن ۸ یا ۱۰ کرسی اعراب نیز در این معادله اثرگذار است. با این حال، این جریان هم طرفداران خاص خود را دارد و در آخرین نظرسنجیها مقداری جلو افتاده است. اگر این اتفاق بیفتد و بنت و لاپید یا حزب توگدر پیروز شوند، ما تا حدی شاهد کاهش فوری تنش خواهیم بود، چون اینها یکجانبهگرا نیستند و با آمریکا مذاکره میکنند و سعی دارند با حمایت آمریکا حملات خود را پیش ببرند و عمدتاً نیز جنگهای نیابتی خود را ادامه میدهند. در هر صورت، اصل جنگ وجود خواهد داشت و بحث ترور و امثال آن بیشتر تقویت میشود.
سناریوی بیثباتی مزمن
سناریوی سوم، عدم تشکیل دولت پایدار در اسرائیل است. به جز نتانیاهو و شاید بنگوریون که در آغاز این مسیر قرار داشت، فکر نمیکنم دولت دیگری توانسته باشد دوره خود را کامل به پایان برساند و همواره دولتها در اسرائیل ناپایدار بودهاند؛ کنست زود منحل میشده، اعتراضات رخ میداده و دوباره دولت جدیدی شکل میگرفته است. اکنون نیز احتمال بالایی وجود دارد که به واسطه جنگی که رخ داده و به اهدافش نرسیدهاند، و همچنین به دلیل مباحث اقتصادی، رشد مهاجرت معکوس در جامعه اسرائیل، بیداری اسلامی، تغییر نگرش کشورهای دیگر به این رژیم و اتفاقاتی از این دست، دوباره شاهد عدم شکلگیری دولت پایدار در اسرائیل باشیم. احتمالاً حتی اگر بنت و لاپید هم رأی بیاورند، باز نتوانند دوره خود را کامل کنند و ما احتمالا در کمتر از دو سال، نهایتا دو سال، دوباره شاهد انتخابات در اسرائیل خواهیم بود. اگر این اتفاق بیفتد، بیثباتی مزمن در این کشور شکل میگیرد و فاصلهای نسبی در مورد جنگ مستقیم با ایران ایجاد میشود، اما به هر حال ما در این جنگ عملاً بیش از دو حزب اصلی نداریم: یا توگدر و یا لیکود. هیچکدام از این دو از تشدید مناقشه خارجی، به ویژه با ایران، برای تثبیت جایگاه خود و جلب اعتماد جامعه صهیونیستی، ابایی ندارند. بنابراین در هر سه سناریویی که از آن صحبت کردیم، مناقشه ایران و اسرائیل پابرجا خواهد ماند، فقط با شدت و ضعف متفاوت؛ چرا که اکوسیستم حزبی اسرائیل به گونهای طراحی شده که جنگ با ایران دیگر صرفاً یک گزینه نیست، بلکه به یک نیاز ساختاری برای این احزاب تبدیل شده است.
روابط ایران و رژیم اسرائیل غاصب پیش از انقلاب
اما درباره تاریخچه رابطه ایران و اسرائیل غاصب باید از پیش از انقلاب و پس از انقلاب صحبت کنیم تا روشن شود چرا ما تا این حد در کابینه اسرائیل اثرگذار تلقی میشویم. در دوره پهلوی، ایران پس از ترکیه، در سال ۱۹۵۰ دومین کشور مسلمانی بود که اسرائیل را به رسمیت شناخت و همکاریهایی با آن داشت. مثلاً ایران تأمین نفت اسرائیل را به صورت کامل بر عهده داشت و از آن طرف هم اسرائیل در زمینه تسلیحات، تجهیزات نظامی، فناوری کشاورزی، آبیاری و حتی تا حدودی آموزش ساواک با ایران همکاری میکرد. گفته شده حتی همکاریهای جزئی در بحثهای هستهای نیز میان آنها وجود داشته است. همین باعث شده بود که بسیاری معتقد باشند ایران در آن دوران متحد غیر عرب اسرائیل در برابر پانعربیسم جمال عبدالناصر شناخته میشد و ما نیز در آن جنگها به نوعی از اسرائیل در برابر اعراب حمایت کرده بودیم. بعدها البته اسناد این موضوع روشنتر شد. لذا برخی، بر همین اساس، این مناقشه را کاملاً به انقلاب اسلامی معطوف میکنند و معتقدند که جامعه ایران اصولاً مشکلی با اسرائیل نداشت و این انقلاب اسلامی بود که این دشمنی را ایجاد کرد و در نتیجه، مقصر این جنگ را نیز تفکرات یا ایدئولوژی برآمده از انقلاب اسلامی میدانند. در حالی که واقعیت امر اینگونه نیست. حتی در همان دوره نیز جامعه ایران هیچگاه اسرائیل را به رسمیت نمیشناخت. درست است که حاکمیتِ وقت آن را پذیرفت، اما آن هم دلایلی داشت که در ادامه، وقتی مؤلفهها را بررسی کنیم، روشن میشود چرا پهلوی این مسیر را رفت و با اسرائیل همراه شد؛ چرا که اسرائیل در تفکر خود، زمانی ایران را مانع تحقق ماشیح میداند که ایران مستقل و قوی شکل بگیرد.
همکاری پنهان و منطق ژئوپولیتیکی
در دوره پهلوی، از حدود سال ۱۳۴۸ به بعد، با بالا رفتن قیمت نفت، این احتمال وجود داشت که ایران به سمت استقلال و قدرت بیشتر در حال حرکت باشد. حتی همان زمان هم حکومت پهلوی میتوانست به عنوان دشمن اسرائیل معرفی و شناخته شود. بهترین راه برای جلوگیری از این مسئله، نوعی توافق سیاسی پنهان بود تا اتفاق خاصی برای آن رخ ندهد. لذا این همکاری میان حکومت وقت و اسرائیل وجود داشت و کاملاً هم پنهان بود و از آن به عنوان رابطهای استراتژیک اما پنهان یاد میکردند. به گونهای که بسیاری از این موارد و دلایلی که امروز در اختیار داریم، همه پس از سقوط پهلوی کشف شد. پیش از آن، مردم اصلاً خبر نداشتند که ایران نفت آن رژیم را تأمین میکند و آنها برای ایران تجهیزات میفرستند. بنابراین حتی حاکمیت وقت هم میترسید و میدانست که جامعه ایران با دولت اسرائیل مشکل دارد، اما به هر حال، گرایشهای ژئوپولیتیکی موجود آن را وادار به این همکاری کرده بود. همه اسناد هم نشان میدهد که این همکاری بیشتر به نفع اسرائیل بود تا ایران. به طور کلی، امروز هم همین منطق به شکلی دیگر وجود دارد؛ یعنی اگر ایران، چه با جمهوری اسلامی و چه بدون آن، به کشوری قوی و مستقل تبدیل شود، با آن گرایش فکری مبتنی بر الهیات ماشیح سازگار نیست و ایران به همان مانع بزرگی تبدیل میشود که در ادامه درباره آن، از جمله در قالب تیکون اولام، عمالیق و دیگر مفاهیم، صحبت میکنیم. در این نگاه، چنین مانعی باید از میان برداشته شود.
دگردیسی روابط پس از انقلاب اسلامی
پس از انقلاب اسلامی یک نقطه دگردیسی در روابط دو کشور به وجود آمد و ایران دیگر اسرائیل را به رسمیت نشناخت و اقدامات متعددی نیز در این راستا انجام داد. به نوعی، از منظر تبارشناسی، انقلاب اسلامی ایران در برابر پروژه صهیونیسم قرار گرفت؛ آن سو به دنبال دولت یهودی بود و این سو به سمت بیداری اسلامی حرکت کرد. به همین دلیل، این دو در برابر هم قرار گرفتند، متضاد شدند و هر دو تلاش کردند خود را در برابر دیگری قدرتمند کنند و این دشمنی نیز همواره وجود داشت. پس از انقلاب، این دشمنی علنی شد. اما تنها تفاوت جمهوری اسلامی با دیگر حکومتها در این است که این دشمنی را تسریع و علنی کرده است؛ وگرنه این مسئله همواره در بدنه حکومتها وجود داشته، چون با هویت ایرانی ما مشکل دارند و ایرانیت همان مانع تحقق آن ادبیات مورد نظر آنهاست که جلوتر به آن میپردازیم. اسرائیل به طور کلی با تمدن ایرانی اسلامی ما مشکل دارد و عمده دلایل دینیای هم که مطرح میکند، معطوف به همین هویت ایرانی اسلامی است. فقط جمهوری اسلامی به دلیل پیشرفتهای علمی و تلاش برای شکلدادن به یک ایران قوی و مستقل، این مانع را برای آنها پررنگتر کرده و لذا همان مفهوم عمالیق یا مانع بزرگ تحقق ارض موعود را در ذهن آنها فعال کرده است. به همین دلیل، ما میبینیم که در این دوره، این جنگ شکل گرفته است.
ورود مذهب افراطی به حکمرانی
در مورد ورود مذهب افراطی به حکمرانی اسرائیل هم باید گفت که وقتی حزب کارگر یا همان چپ از قدرت کنار رفت و حزب لیکود توانست پیروز شود، نخستین نخستوزیر آن، مناخیم بگین، سه تغییر ساختاری مهم را ایجاد کرد. نخست، گذار از سوسیالیسم به نئولیبرالیسم بود که در نتیجهی آن، حاکمیت اسرائیل به سمت اقتصاد آزاد حرکت کرد. دوم، گذار از دفاع به تهاجم با تبدیل شهرکسازی به یک پروژه ملی بود. سوم، گذار از سکولاریسم به دینزدگی افراطی بود که توانست ائتلافی جدی میان لیکود و دیگر احزاب مذهبی و حریدی ایجاد کند. همین مسئله باعث شد که حزب چپ تقریباً منحل شود و به حاشیه برود و کمترین نقش را در اسرائیل پیدا کند. این جریان، با همین تفکر، نوعی نئوصهیونیسم را در این رژیم ایجاد کرد که ویژگیهای متعددی دارد: تأکید بر تمامیت ارضی مبتنی بر کتاب مقدس، برتریطلبی قومی، تلفیق دین و دولت، حاکمیت قوانین هلاخایی، و خیانت به خدا و نقض وعده الهی دانستن هرگونه مصالحه ارضی با فلسطینیان. این ویژگیهای نئوصهیونیسم ریشه در چهار جریان فکری دارد.

ریشههای فکری نئوصهیونیسم
به نظر من، مهمترین این جریانها، تفکر آبراهام اسحاق کوک است که صهیونیسم مذهبی عمدتاً بر پایه دیدگاههای او و سپس پسرش شکل گرفت. آنها معتقد بودند که رستگاری از طریق الحاق سرزمینهای معطوف به کتاب مقدس حاصل خواهد شد و نبرد با امت اسماعیل، که شامل اعراب و مسلمانان میشود، در این مسیر جایگاه ویژهای دارد. دومین جریان، نئومحافظهکاری آمریکا است که اندیشمندانی مثل ریچارد پرل از حاملان آن بودند و آنها بحث تغییر رژیم در خاورمیانه و حاکمیت هژمونیک اسرائیل را مطرح میکردند. سندی مانند «کلین بریک» که در سال ۱۹۹۶ برای نتانیاهو تهیه شد و خواستار سرنگونی دولتهای عراق، سوریه، لبنان و در نهایت ایران بود، در پیوند با همین ادبیات کوک قرار گرفت و نوعی سند سیاسی الهیاتی را شکل داد. سومین جریان، مسیحیت صهیونیستی آخرالزمانی است که پشت این ماجرا قرار دارد، به ویژه با حمایت میلیاردرهای آمریکایی، پولهای کلان و لابیهای متعددی که در حوزه سیاست آمریکا حضور دارند. چهارمین جریان نیز ناسیونالیسم مذهبی پوپولیستی است که از دهه ۹۰ به بعد شکل گرفت. حتی در یکی از دولتهای ما که مباحث آخرالزمانی را زیاد مطرح میکرد، آنها از این مسئله نیز برای بهرهبرداری درونی استفاده کردند. ما سخنرانیهای متعددی از آن دوره داریم که برای جامعه یهودی، به صورت عبری، ایراد میشد و به زبانهای دیگر کمتر منتشر میشد، اما در داخل اسرائیل توانست جامعه را بیش از پیش به سمت نئوصهیونیسم سوق دهد.
بازیگران کلیدی نئوصهیونیسم
در میان بازیگران کلیدی این تفکر، نتانیاهو نقش اصلی را دارد و کیش شخصیتی و نوع نگرش او در این زمینه بسیار موفق عمل کرده است. از دیگر بازیگران کلیدی نئوصهیونیسم معاصر میتوان به بنگویر، وزیر امنیت ملی، اسموتریچ، وزیر دارایی، خود شخص نتانیاهو و بسیاری از افسران ردهبالای ارتش اسرائیل اشاره کرد که به طور فزایندهای تحت نفوذ ایدئولوژی مذهبی قرار دارند. جامعه یهودی آمریکا حدود ۷۰ درصد مخالف این حمله هستند و اصولاً با سیاستهای الحاق کرانه باختری و امثال آن مخالفاند، اما با این وجود، سازمانهای رسمی یهودی در آمریکا، از جمله کنگره یهودیان آمریکا و ایپک، هر دو پشت این جریان قرار دارند. اکنون هم اگر بخواهیم یک تحلیل کیفی از سایتهای مرتبط با ایپک و افرادی که در این گروهها حضور دارند ارائه دهیم، میبینیم که آنها با دروغپردازی یا طرح مباحث دیگر، در تلاشاند به آمریکاییها القا کنند که آمریکا پیروز این جنگ شده، ترامپ همهچیز را از ایران گرفته و ایران در حال پذیرش همه شروط است. به نوعی میخواهند دوباره آن ۷۰ درصد مخالف را هم به سمت خود بکشانند تا بتوانند دست بالا را حفظ کنند. اما به هر حال، در حوزه دموکراسی و حاکمیت، معمولاً دولتها از ملتها پیشی میگیرند و این آنها هستند که تصمیم نهایی را اجرا میکنند.
مؤلفههای رویارویی تمدنی
اما میخواهم چند مسئله دیگر را سریعتر مطرح کنم تا به مباحث تاریخی و الهیاتی برسیم. همانطور که عرض کردم، نئوصهیونیسم ایران را صرفاً به عنوان یک کشور رقیب نگاه نمیکند، بلکه آن را یک تمدن شرکآمیز و دشمن مطلق میبیند. این رویارویی تمدنی بر اساس چهار مؤلفه شکل گرفته است:
نخست، ایران به مثابه پارس مدرن در برابر اسرائیل باستان تعریف میشود که مهمترین روایت آن بحث پوریم است؛
دوم، ایران به مثابه امپراتوری شیعه در برابر غرب یهودی مسیحی تعریف میشود؛
سوم، صهیونیستها از دوران هرتزل تا بنگوریون، اسرائیل را نماینده تمدن غربی در برابر تمدن شرقیِ عقبمانده، طبق ادبیات خودشان، تعریف کردهاند؛ اما ایران با این تمدن ایرانی اسلامی که اکنون در حال ظهور و اوجگیری است، در نگاه آنها به دشمن اصلی فرهنگ و تمدنشان تبدیل شده و لذا نگاه خصمانهای تمدنی به آن دارند؛
مؤلفه چهارم نیز این است که ایران به مثابه هولوکاست دوم تعریف میشود. همه اینها را میتوان در سخنرانیهای سیاسی، به ویژه در مواضع نتانیاهو، اطرافیان او و رهبرانی مثل بنت، لاپید، بنگویر و مخصوصاً اسموتریچ دید که دائماً از این ادبیات استفاده میکنند و ایران را دشمن اصلی خود معرفی میکنند.
عمالیق و منطق محو
همه این مواردی که از آنها صحبت کردیم، ریشه در تفسیر انحرافی آنها از کتاب مقدس دارد. منظور از کتاب مقدس در اینجا، هم متون هلاخایی، هم تلمود و هم دیگر متون عرفانی آنهاست که تا حد زیادی توانسته آن باور راسخ را در میان اسرائیلیها و نخبگان اسرائیلی ایجاد کند که در تفکر امروز جامعه اسرائیلی، جنگ با ایران یک فرمان الهی تعریف میشود که به آن «میتزوا» میگویند و صرفاً یک تصمیم استراتژیک نیست. ما در ادامه میخواهیم به مهمترین این نشانهها یا ریشههای تفسیری اشاره کنیم. به نظر میرسد مهمترین و خطرناکترین توجیه دینی صهیونیستها برای حمله به ایران، مسئله عمالیق باشد؛ یعنی ایران را به عمالیق تشبیه میکنند. در سفر تثنیه، باب ۲۵، بحث قوم عمالیق مطرح میشود و آمده است که «نام عمالیق را از زیر آسمان محو خواهی کرد؛ فراموش مکن.» در سموئیل اول، باب ۱۵، نیز به شائول، نخستین پادشاه یهودی، دستور داده میشود که با عمالیق بجنگد و خون آنان و زن و فرزندان و حیوانات آنها را بریزد. از منظر صهیونیسم مذهبی، هر دشمنی که روحیه عمالیق را داشته باشد، مشمول همین حکم میشود. بحث در اینجا صرفاً جنگیدن یا شکست دادن نیست، بلکه محو کردن است. به همین دلیل، خود نتانیاهو پس از هفتم اکتبر، در سخنرانیاش درباره حماس، آنها را با عنوان عمالیق خطاب میکرد. من همان زمان همیشه به دوستان میگفتم که اینجا بحث این نیست که صهیونیسم بخواهد آنها را فقط شکست بدهد؛ نه، باید آنها را محو کند. امروز نیز ایران را در همین جایگاه عمالیق قرار میدهند. نتانیاهو از سال ۲۰۱۸ به این طرف در دهها سخنرانی در این باره صحبت کرده و ایران را در این چارچوب میبیند.
پوریم و بازسازی دشمن ایرانی
البته میدانیم که محو ایران به آن معنا ممکن نیست و لذا بیشتر بحث بر سر محو کردن تمدن ایرانی اسلامی ماست. بسیاری از آسیبهایی که امروز در جامعه ما وجود دارد، از جمله تغییر برخی تفکرات و گرایشهای ضد دینی یا آنتیمذهبی که تا حدی در ایران شکل گرفته، به این داستان برمیگردد که این افراد سالها درباره ایران تبلیغ کردهاند. دومین مسئله یا واژهای که آنها در این قضیه بازتفسیر کردهاند، بحث پوریم است. داستان پوریم که در امپراتوری پارس و در دوران خشایارشاه اتفاق افتاد، مربوط به وزیری به نام هامان است که قصد داشت جامعه یهودی را از بین ببرد. بحث مفصل است، اما به طور خلاصه، ملکه استر و دایی او مردخای ماجرا را افشا میکنند، توطئه هامان را خنثی میسازند و جامعه یهودی را نجات میدهند. در ادبیات ایران باستان، این داستان بیشتر نشانه عدالتورزی هخامنشیان و پادشاهان ما تلقی میشود، چون هامان میخواست با مکر و حیله به یک جامعه دینی ظلم کند و پادشاه نیز با اعدام او و پسرش، جانب عدالت را میگیرد. اما در این سالها، تفسیرها در اسرائیل کاملاً تغییر کرده است؛ تا حدی که حتی در جامعه ما هم اثر گذاشته و مثلاً پس از جنگ ۱۲ روزه، مقبره استر و مردخای در همدان بسته شد و تحت حفاظت قرار گرفت، در حالی که این ماجرا میتوانست در سنت ما نماد صلحپذیری تلقی شود. آنقدر این تعریف رسانهای تکرار شد که داستان وارونه شد و ما به عنوان قومی ظالم معرفی شدیم که قرار است جامعه یهودی را از بین ببریم و آنها باید با ما بجنگند. حتی این تصور در جامعه خود ما هم تا حدی اثر گذاشت.
آخرالزمان، پوریم و حمله پیشدستانه
روز پوریم را نیز در سالهای اخیر در اسرائیل با برجستگی بیشتری جشن میگیرند و شروع جنگ ما نیز در ایام همان جشن اتفاق افتاد، چون آنها قصد داشتند جنگ را چندروزه تمام کنند. در سخنرانی ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ در کنست هم این جمله مطرح شد که «۲۵۰۰ سال پیش، در پارس باستان، دشمنی علیه ما برخاست با هدف نابودی کامل قوم ما؛ اما مردخای یهود و استر ملکه با شجاعت خود قوم ما را نجات دادند. در آن روزهای پوریم، قرعه انداخته شد و هامان شریر همراه با آن سقوط کرد؛ امروز نیز قرعه انداخته شده و پایان رژیم شریر ایران فرا خواهد رسید.» بعد هم داستان را پیچیدهتر کردند و حتی نعوذبالله رهبر معظم انقلاب را با هامان مقایسه کردند و فرماندهان ما را نیز در همان چارچوب قرار دادند و این روایتهای عجیب و کذایی را ساختند. در متون آخرالزمانی یهودی، به ویژه در کتاب دانیال، امپراتوریهای مختلف در قالب حیوانات یا نمادهای خاصی ترسیم میشوند. مفسران صهیونیستی، امپراتوری ماد و پارس را به صورت یک دیو شریر یا حیوانی خاص تفسیر کردهاند و معتقدند که در روزهای پایانی، یعنی در آخرالزمان، این نیروها با ملت مقدس اسرائیل خواهند جنگید. برخی از آنها حتی معتقدند ایران، به عنوان رهبر شرق، لشکرکشی گوگ و ماگوگ را علیه اسرائیل رهبری خواهد کرد. جلوتر توضیح میدهم که چرا از این رهگذر، حمله پیشدستانه به ایران را توجیه میکنند. یعنی استدلالشان این است که اکنون در آخرالزمان هستیم، ایران قوی و مستقل شده و این همان گوگ و ماگوگ است که در حال شکلگیری است و ما را تهدید میکند؛ بنابراین باید پیشدستانه عمل کنیم. پس اینجا بحث اصلاً نظامی نیست، بلکه کاملاً الهیاتی است.
رودف، روم و پیشگوییهای تلمودی
بحث «رودف» هم مطرح میشود؛ مفهومی در تلمود که در برداشت افراطی از آن گفته میشود اگر کسی احساس کند تهدید میشود، میتواند پیش از آنکه مورد حمله قرار گیرد، طرف مقابل را بکشد. البته این برداشت افراطی در عمل در خود جامعه یهودی هم پذیرفته نیست و اصلاً نمیشود هر کس صرفاً بر اساس احساس خود دست به قتل بزند. اما درباره ایران، در سنت تلمودی خودشان این تفسیر عجیب را مطرح میکنند و ایران را رودف تعریف میکنند و میگویند باید به آن حمله کرد. استنادشان نیز به این مضمون است که اگر کسی برای کشتن تو برخاست، تو پیش از او برخیز و او را بکش. یکی دیگر از مباحث تأثیرگذار، پیشگویی تلمودی درباره فتح ایران به دست روم است. در بخشی از متون تلمودی اینطور تفسیر میکنند که در آخرالزمان، پارس به دست روم خواهد افتاد و روم را نیز همان تمدن غرب و در زمانه ما آمریکا معنا میکنند. در نتیجه، میگویند آمریکا حمله میکند و ما نیز با آن همراه خواهیم بود. برخی از رهبران جنبش حَبَد، که یکی از شاخههای مهم حسیدیسم است، و نیز بسیاری از خاخامهای مذهبی، به ویژه در میان اشکنازیها، پشت این ماجرا هستند و چنین پیشگوییهایی میکنند که در جنگ ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ ایران فرو میپاشد و این پیشگویی برایشان محقق میشود. برای همین است که اکنون از هرگونه بحث صلح میان آمریکا و ایران عصبانیاند و بسیاری از خاخامها اعتراض میکنند، چون احساس میکنند پیشگوییهایشان محقق نشده و برای این مسئله پاسخی ندارند.
تیکون اولام و جنگ گوگ و ماگوگ
بحث «تیکون اولام» هم واژهای در فلسفه عرفانی یهود یا همان کابالا است که به معنای اصلاح جهان است. برخی از خاخامها معتقدند برای آمدن ماشیح، باید جهان از طریق یک پالایش عبور کند و این پالایش با جنگ و خونریزی همراه است. در تفسیر آنها، این روند در جنگ شش روزه، در درگیری با اعراب، در موضوع حماس و لبنان و امثال آن نیز بازتاب پیدا کرده، اما همچنان یک مانع اصلی در برابر این اصلاح جهان باقی مانده و آن مانع ایران است. یعنی اینها تفاسیری است که حتی پیش از انقلاب اسلامی هم مطرح بوده که باید ایران شکست داده شود یا نابود شود تا این گام ضروری در مسیر اصلاح الهی جهان و نزدیک شدن دوران رستگاری برداشته شود. بحث جنگ گوگ و ماگوگ را هم توضیح دادیم که در نگاه آنها از دردهای زایمان ماشیح به شمار میرود و بسیاری از خاخامهای صهیونیسم مذهبی برای توجیه جنگ با ایران به آن استدلال میکنند. آنها این را همان جنگی میدانند که در آخرالزمان در کتاب حزقیال، در فصلهای ۳۸ و ۳۹، پیشگویی شده و رهبران ایران را در آن نقش گوگ قرار میدهند.
حدود نفوذ این تفسیرها
یک نکته مهم را هم باید عرض کنم: اینکه این موارد را مطرح میکنیم، به این معنا نیست که همه یهودیان یا همه اسرائیلیها اینها را باور دارند. باید تأکید کنم که در جامعه اسرائیل حدود ۴۰ درصد از جمعیت یهودی گرایش سکولار دارند و بسیاری از یهودیان دیاسپورا نیز با این تفسیرهای رادیکال کاملاً مخالفاند، هرچند در عمل تأثیرگذاری زیادی ندارند. اما آنچه امروز در دولت، ارتش و حاکمیت اسرائیل، به ویژه از سال ۲۰۲۳ به بعد، حاکم شده، ائتلافی است که این تفسیرهای رادیکال را قبول دارد، به آن وزن سیاسی میدهد و همواره آن را مورد توجه قرار میدهد. به ویژه پس از آنکه حریدیها هم از ژانویه ۲۰۲۵ به نوعی از دولت فاصله گرفتند و وزرا یکییکی تغییر کردند، این رفتار باعث شد لایههای الهیاتی در کنار لایههای ژئوپولیتیک و سیاسی بیش از پیش پررنگ شوند. به طور کلی باید بگوییم همانطور که نمیتوانیم انحصاراً و تکبعدی روی لایههای الهیاتی دست بگذاریم، نمیتوانیم فقط بر لایههای سیاسی و ژئوپولیتیک هم تکیه کنیم؛ بلکه هر دو در کنار هم، یک پیچیدگی را شکل دادهاند که این جنگ را برای ما به وجود آورده است.
مسئله اصلی: نظام یا هویت ایرانی؟
حالا همه اینها در کنارِ آن نگاه نژاد برتر که در اسرائیل وجود دارد و چون وقت کم است وارد آن نمیشوم، ما را به این سؤال میرساند که جنگ اسرائیل، همانطور که توضیح دادم، با ایران است یا با نظام. در پاسخ، یک به یک موارد را عرض میکنم. یک بحث، عمالیق بودن جنگ است؛ یعنی اینجا بحث مهار کردن نیست، بلکه بحث محو کردن است و این نشان میدهد که تغییر رفتار ایران، یا حتی تغییر حکومت، برای این نگاه معنادار نیست. بلکه بحث بر سر نابودی یک کلیت تمدنی است که ایران نمایندگی آن را بر عهده دارد. بحث دیگر، تجزیه ایران است؛ در گفتمان تجزیه گرایانهای که اسرائیل راه انداخته، هدف این است که ترکها، کردها، بلوچها و حتی در برخی موارد عربها را از بدنه ایران جدا کند. در این سناریو، از نگاه آنها، راه برای تحقق اسرائیل بزرگ هموارتر میشود و تنها کافی است هسته مرکزی فارسیزبان تضعیف یا حذف شود. یعنی میخواهند در جامعه ایران شکاف ایجاد کنند و بر اساس همین ادبیات القا کنند که ایران و فارسیزبانان از دیگر اقوام جدا هستند و اگر این بخش حذف شود، هژمونی اسرائیل در خاورمیانه شکل میگیرد. این مسئله نیز باز ارتباط مستقیمی به شیعه، مذهب ما یا حتی صرفاً حاکمیت ما ندارد.
هدفگیری تمدن ایرانی
بحث دیگر، نابودی تمدن ایرانی در گفتمان برخی مقامات آمریکایی است. بسیاری از اساتید و پژوهشگران آمریکایی این جنگ را نوعی نسلکشی ترامپ علیه تمدن ایرانی عنوان میکنند و معتقدند زبان گفتمانیای که شکل گرفته، فراتر از صرفاً تغییر نظام است. همچنین بحث حمله و تخریب آثار باستانی را داریم که نشانههایی از آن دیده میشود. همه اینها در کنار هم نشان میدهد که هدف فقط نظام جمهوری اسلامی نیست، بلکه هویت ایرانی و تمدن ایرانی اسلامی ماست. در این میان، جمهوری اسلامی ایران با قویتر و مستقلتر شدن، فقط این روند را برای آنها تسریع کرده و فضا را زودتر به جایی رسانده که این جنگ شکل بگیرد؛ و واقعیت چیزی غیر از این نیست.
انتهای پیام











نظر شما